ساخت آنلـاین کد موزیک



succeess13
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

هشام وطاووس یمانی

هشام بن عبدالملک ، خلیفه اموى ، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکى از کسانى که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نایل شده است حاضر کنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤ الاتى بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسى باقى نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت : پس یکى از تابعین  را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم .
طاووس یمانى را حاضر کردند.
طاووس وقتى که وارد شد، کفش خود را جلو روى هشام ، روى فرش ، از پاى خود درآورد. وقتى هم که سلام کرد برخلاف معمول که هرکس سلام مى کرد مى گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین ! طاووس به ((السلام علیک )) قناعت کرد و جمله یا امیرالمؤمنین )) را به زبان نیاورد. به علاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه مى ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسى گفت :((هشام ! حالت چطور است ؟)).
رفتار و کردار طاووس ، هشام را سخت خشمناک ساخت ، رو کرد به او و گفت : این چه کارى است که تو در حضور من کردى ؟
((چه کردم ؟))
چه کرده اى ؟!!! چرا کفشهایت را در حضور من درآوردى ؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردى ؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستى ؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسى کردى ؟
اما اینکه کفشها را در حضور تو درآوردم ، براى این بود که من روزى پنج بار در حضور خداوند عزت ، درمى آورم و او از این جهت بر من خشم نمى گیرد.
اما اینکه تو را به عنوان امیر همه مؤمنان نخواندم ؛ چون واقعا تو امیر همه مؤمنان نیستى ، بسیارى از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند.
اما اینکه تو را به نام خودت خواندم ؛ زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام مى خواند و در قرآن از آنها به یا داوود و یا یحیى و یا عیسى یاد مى کند. و این کار، توهینى به مقام انبیا تلقى نمى شود، برعکس ، خداوند ابولهب را با کنیه نه به نام یاد کرده است .
و اما اینکه گفتى چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم ، براى اینکه از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب شنیدم که فرمود: اگر مى خواهى مردى از اهل آتش را ببینى ، نظر کن به کسى که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند)).
سخن طاووس که به اینجا رسید، هشام گفت : اى طاووس ! مرا موعظه کن .
طاووس گفت :((از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایى است بس بزرگ ، آن مار و عقربها ماءمور گزیدن امیرى هستند که با مردم به عدالت رفتار نمى کند))
طاووس این را گفت و از جا حرکت و به سرعت بیرون رفت

-----------------------------------------------------------------

بازنشستگی

پیرمرد نصرانى ، عمرى کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته اى نداشت ، آخر کار کور هم شده بود. پیرى و نیستى و کورى همه با هم جمع شده بود و جز گدایى راهى برایش باقى نگذارد؛ کنار کوچه مى ایستاد و گدایى مى کرد. مردم ترحم مى کردند و به عنوان صدقه پشیزى به او مى دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانى ملالت بار خود ادامه مى داد.
تا روزى امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام از آنجا عبور کرد و او را به آن حال دید. على به صدد جستجوى احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است ؟ ببیند آیا فرزندى ندارد که او را تکفل کند؟ آیا راهى دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگى کند و گدایى نکند؟
کسانى که پیرمرد را مى شناختند آمدند و شهادت دادند که این پیرمرد نصرانى است و تا جوانى و چشم داشت کار مى کرد، اکنون که هم جوانى را از دست داده و هم چشم را، نمى تواند کار بکند، ذخیره اى هم ندارد، طبعا گدایى مى کند.
على علیه السلام فرمود:((عجب ! تا وقتى که توانایى داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته اید؟! سوابق این مرد حکایت مى کند که در مدتى که توانایى داشته کار کرده و خدمت انجام داده است . بنابراین بر عهده حکومت و اجتماع است که تا زنده است او را تکفل کند، بروید از بیت المال به او مستمرى بدهید)).

----------------------------------------------------------------

در محضر عالم

مردى از انصار، نزد رسول اکرم آمد و سؤ ال کرد: یا رسول اللّه ! اگر جنازه شخصى در میان است و باید تشییع و سپس دفن شود و مجلسى علمى هم هست که از شرکت در آن بهره مند مى شویم ، وقت و فرصت هم نیست که در هر دو جا شرکت کنیم ، در هر کدام از این دو کار شرکت کنیم از دیگرى محروم مى مانیم ، تو کدامیک از این دو کار دوست مى دارى تا من در آن شرکت کنم ؟
رسول اکرم فرمود:((اگر افراد دیگرى هستند که همراه جنازه بروند و آن را دفن کنند، در مجلس علم شرکت کن . همانا شرکت در یک مجلس علم از حضور در هزار تشییع جنازه و از هزار عیادت بیمار و از هزار شب عبادت و هزار روز روزه و هزار درهم تصدق و هزار حج غیر واجب و هزار جهاد غیر واجب بهتر است . اینها کجا و حضور در محضر عالم کجا؟ مگر نمى دانى به وسیله علم است که خدا اطاعت مى شود و به وسیله علم است که عبادت خدا صورت مى گیرد. خیر دنیا و آخرت با علم تواءم است ، همان طور که شر دنیا و آخرت با جهل تواءم است )).

-----------------------------------------------------------------

شکایت از شوهر

على علیه السلام در زمان خلافت خود کار رسیدگى به شکایات را شخصا به عهده مى گرفت و به کس دیگر واگذار نمى کرد. روزهاى بسیار گرم که معمولاً مردم ، نیمروز در خانه هاى خود استراحت مى کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار مى نشست که اگر احیانا کسى شکایتى داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. گاهى در کوچه ها و خیابانها راه مى افتاد، تجسس مى کرد و اوضاع عمومى را از نزدیک تحت نظر مى گرفت .
یکى از روزهاى بسیار گرم ، خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد، زنى را جلو در ایستاده دید، همینکه چشم زن به على افتاد جلو آمد و گفت شکایتى دارم :
شوهرم به من ظلم کرده ، مرا از خانه بیرون نموده ، به علاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد. اکنون به دادخواهى نزد تو آمده ام .
((بنده خدا! الا ن هوا خیلى گرم است . صبر کن عصر هوا قدرى بهتر بشود. خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبى به کار تو خواهم داد)).
اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد، بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند.
على لحظه اى سر را پایین انداخت ، سپس سر را بلند کرد در حالى که با خود زمزمه مى کرد و مى گفت :((نه به خدا قسم ! نباید رسیدگى به دادخواهى مظلوم را تاءخیر انداخت ، حق مظلوم را حتما باید از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون کرد تا به کمال شهامت و ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند))(165).
((بگو ببینم خانه شما کجاست ؟))
فلان جاست .
((برویم )).
على به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت ، پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کرد:((اهل خانه ! سَلامٌ عَلَیْکُمْ)).
جوانى بیرون آمد که شوهر همین زن بود. جوان على را نشناخت ، دید پیرمردى که در حدود شصت سال دارد، به اتفاق زنش آمده است . فهمید که زنش این مرد را براى حمایت و شفاعت با خود آورده است ، اما حرفى نزد. على علیه السلام فرمود:((این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد، مى گوید: تو به او ظلم و او را از خانه بیرون کرده اى . به علاوه تهدید به کتک نموده اى من آمده ام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیکى و مهربانى کن )).
به تو چه مربوط که من با زنم خوب رفتار کرده ام یا بد! بلى من او را تهدید به کتک کرده ام ، اما حالا که رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف مى زنى او را زنده زنده آتش خواهم زد.
على از گستاخى جوان برآشفت ، دست به قبضه شمشیر برد و از غلاف بیرون کشید، آنگاه گفت :((من تو را اندرز مى دهم و امر به معروف و نهى از منکر مى کنم ، تو این طور جواب مرا مى دهى ، صریحا مى گویى من این زن را خواهم سوزاند، خیال کرده اى دنیا این قدر بى حساب است )).
فریاد على که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند، هرکس که مى آمد در مقابل على تعظیمى مى کرد و مى گفت :((اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمیَرالْمُؤْمِنینَ!))
جوان مغرور، تازه متوجه شد با چه کسى روبرو است ، خود را باخت و به التماس افتاد. یا امیرالمؤمنین مرا ببخش ، به خطاى خود اعتراف مى کنم . از این ساعت قول مى دهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم ، هرچه فرمان دهد اطاعت کنم .
على رو کرد به آن زن و فرمود:((اکنون برو به خانه خود، اما تو هم مواظب باش که طورى رفتار نکنى که او را به این چنین اعمالى وادار کنى !)).

----------------------------------------------------------------

کارهای خانه

على بن ابیطالب علیه السلام و زهراى مرضیه سلام اللّه علیها پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگى مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهاى خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند:((یا رسول اللّه ! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهاى خانه با نظر شما باشد)).
پیامبر، کارهاى بیرون خانه را به عهده على و کارهاى داخلى را به عهده زهراى مرضیه گذاشت . على و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگى خصوصى خود دخالت دادند و رسول خدا با مهربانى و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضى و خرسند بودند. مخصوصا زهراى مرضیه از اینکه رسول خدا او را از کار بیرون معاف کرد خیلى اظهار خرسندى مى کرد، مى گفت :((یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است )).
از آن تاریخ کارهایى از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را على انجام مى داد و کارهایى از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله آسیا دستى و پختن نان و آشپزى و شستشو و تنظیف خانه به وسیله زهرا صورت مى گرفت .
در عین حال على علیه السلام هروقت فراغتى مى یافت در کارهاى داخلى به کمک زهرا مى پرداخت . یک روز پیامبر به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار مى کنند. پرسید کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جاى او کار کنم ، على عرض کرد:((یا رسول اللّه ! زهرا خسته است )).
رسول اکرم به زهرا استراحت داد و لختى خود به کار پرداخت . از آن طرف هروقت براى على گرفتارى یا مسافرتى یا جهادى پیش مى آمد، زهراى مرضیه کار بیرون را نیز انجام مى داد.
این روش همچنان ادامه داشت ، على و زهرا کارهاى خانه خود را خودشان انجام مى دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمى دیدند. تا آنکه صاحب فرزندانى شدند و کودکانى عزیز در کلبه محقر ولى روشن و با صفاى آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعا کار داخلى خانه زیادتر و زحمت زهرا افزون گشت .
یک روز على علیه السلام دلش به حال همسر عزیزش سوخت ، دید رفت و روب خانه و کارهاى آشپزى جامه هاى او را غبارآلود و دودى کرده ، به علاوه از بس که با دستهاى خود آسیا دستى را چرخانیده دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعى به دوش کشیده و از راه دور آورده روى سینه اش اثر گذاشته است . به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم برود و از آن حضرت خدمتکارى براى کمک خودش ‍ بگیرد.
زهرا پیشنهاد را پذیرفت و به خانه رسول اکرم رفت . اتفاقا در آن وقت گروهى در محضر رسول اکرم نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا شرم کرد در حضور آن جمعیت تقاضاى خود را عرضه بدارد، به خانه برگشت . رسول اکرم متوجه آمد و رفت زهرا شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقع مقتضى نبود مراجعت کرده است .
صبح روز بعد رسول اکرم به خانه آنها رفت ، اتفاقا على و زهرا در آن وقت پهلوى یکدیگر آرمیده و یک روپوش روى خود کشیده بودند. رسول خدا از بیرون اطاق با آواز بلند گفت :((اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ)).
على و زهرا از شرم جواب ندادند،
بار دوم گفت :((اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ)).
باز هم سکوت کردند.
سومین بار فرمود:((اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ)).
رسول اکرم رسمش این بود که هرگاه به خانه کسى مى رفت ، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام مى کرد، اگر جواب مى دادند، اجازه ورود مى خواست و اگر جواب نمى دادند تا سه بار سلام خود را تکرار مى کرد، اگر باز هم جواب نمى شنید مراجعت مى کرد.
على علیه السلام دید اگر جواب سلام پیغمبر را ندهند، پیغمبر مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت :((وعَلَیْکَ السَّلامُ یا رَسُولَ اللّهِ، بفرمایید)):
پیغمبر وارد شد و بالاى سر آنها نشست ، به زهرا گفت :((تو دیروز پیش من آمدى و برگشتى ، حتما کارى داشتى ، کارت را بگو!)).
على عرض کرد:((یا رسول اللّه ! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا براى چه کارى آمده بود. من زهرا را پیش شما فرستادم . علتش این بود من دیدم کارهاى داخلى خانه زیاد شده و زهرا به زحمت افتاده است . دلم به حالش ‍ سوخت . دیدم رفت و روب خانه و پاى اجاق رفتن ، جامه هاى زهرا را غبارآلود و دودى کرده ، دستهایش در اثر گرداندن آسیا دستى آبله کرده ، بند مشک آب روى سینه اش اثر گذاشته است . گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکارى داشته باشیم که کمک زهرا باشد)).
رسول اکرم نمى خواست که زندگى خودش یا عزیزانش از حد فقراى امت که امکانات خیلى کمى داشتند بالاتر باشد، زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر مى برد. مخصوصا عده اى از فقراى مهاجرین با نهایت سختى زندگى مى کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا آشنایى داشت و مى دانست زهرا چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط مى دهد، از این جهت فرمود:((میل دارید چیزى به شما یاد بدهم که از همه اینها بهتر باشد؟))
((بفرمایید یا رسول اللّه !))
((هر وقت خواستید بخوابید، 33 مرتبه ذکر سُبْحانَ اللّه و 33 مرتبه ذکر اَلْحَمْدُللّهِ و 34 مرتبه ذکر اَللّهُ اَکْبَرْ را فراموش نکنید. اثرى که این عمل در روح شما مى بخشد، از اثرى که یک خدمتکار در زندگى شما مى بخشد بسى افزونتر است )).
زهرا که تا این وقت هنوز سر را از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالى و نشاط سه بار پشت سر هم گفت :((به آنچه خدا و پیغمبر خشنود باشند، خشنودم )).

+++++++++++++++++++++++++++++++++++

منبع: داستان راستان اثر علامه شهید استاد مطهری

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده و هوشی
صفحات دیگر
امکانات وب