ساخت آنلـاین کد موزیک



succeess13
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

قرق حمام

راه و روش جبارانه خلفاى اموى و بعد از آنها خلفاى عباسى ، در سایر طبقات مردم اثر کرده بود. مردم تدریجا راه و رسمى که اسلام براى زندگى و معاشرت معین کرده بود از یاد مى بردند، سیرت و رفتار ساده و برادرانه رسول اکرم و على مرتضى و نیکان صحابه از خاطرها محو مى شد. مردم آنچنان به راه و روش جبارانه خلفا خو گرفته بودند که کم کم احساس زشتى هم نسبت به آن نمى کردند.
امام صادق علیه السلام روزى خواست به حمام برود، صاحب حمام طبق سنت و عادت معمول که در مورد محترمین و شخصیتها رایج شده بود عرض کرد: اجازه بده حمام را برایت قرق کنم .
((نه لازم نیست )).
چرا؟!
((مؤمن سبکبارتر از این حرفها است ))

-----------------------------------------------------------------

برنامه کار

پس از قتل عثمان و زمینه انقلابى که فراهم شده بود کسى جز على علیه السلام نامزد خلافت نبود، مردم فوج فوج آمدند و بیعت کردند. در روز دوم بیعت ، على علیه السلام بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر خاتم انبیا و یک سلسله مواعظ به سخنان خود این طور ادامه داد:
((اَیُّهَالنّاسُ! پس از آنکه رسول خدا از دنیا رفت ، مردم به ابوبکر را به عنوان خلافت انتخاب کردند. و ابوبکر عمر را جانشین معرفى کرد. عمر تعیین خلیفه را به عهده شورا گذاشت و نتیجه شور این شد که عثمان خلیفه شد. عثمان طورى عمل کرد که مورد اعتراض شما واقع شد، آخر کار در خانه خود محاصره شد و به قتل رسید. سپس شما به من رو آوردید و به میل و رغبت خود با من بیعت کردید. من مردى از شما و مانند شما هستم ، آنچه براى شماست براى من است و آنچه به عهده شماست به عهده من است . خداوند این در را میان شما و اهل قبیله باز کرده است و فتنه مانند پاره هاى شب تاریک روآورده است . بار خلافت را کسى مى تواند به دوش بگیرد که هم توانا و صابر باشد و هم بصیر و دانا. روش من این است که شما را به سیرت و روش پیغمبر باز گردانم . هرچه وعده دهم اجرا خواهم کرد به شرط آنکه شما هم استقامت و پایدارى بورزید و البته از خدا باید یارى بطلبیم . بدانید که من براى پیغمبر بعد از وفاتش آنچنان که در زمان حیاتش ‍ بودم .
شما انظباط و اطاعت را حفظ کنید. به هرچه مى گویم عمل کنید. اگر چیزى دیدید که به نظرتان عجیب و غیر قابل قبول آمد در رد و انکار شتاب نکنید. من در هر کارى تا وظیفه اى تشخیص ندهم و عذرى نزد خدا نداشته باشم اقدام نمى کنم . خداى بینا همه ما را مى بیند و به همه کارها احاطه دارد
من طبعا رغبتى به تصدى خلافت ندارم ؛ زیرا از پیغمبر شنیدم :((هرکس بعد از من زمان امور امت را به دست بگیرد در روز قیامت بر صراط نگهداشته مى شود و فرشتگان نامه اعمال او را جلوش باز مى کنند، اگر عادل و دادگستر باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات مى دهد و اگر ستمگر باشد، صراط تکانى مى خورد که بند او بند از باز مى شود و سپس به جهنم سقوط مى کند.
اما چون شما اتفاق راءى حاصل کردید و مرا به خلافت برگزیدید، براى من شانه خالى کردن امکان نداشت ))
آنگاه به طرف راست و چپ منبر نگاه کرد و مردم را از نظر گذراند و به کلام خود چنین ادامه داد:
((ایهالناس ! من الا ن اعلام مى کنم ، آن عده که از جیب مردم و بیت المال جیب خود را پر کرده املاکى سر هم کرده اند، نهرها جارى کرده اند، بر اسبان عالى سوار شده اند، کنیزکان زیبا و نرم اندام خریده اند و در لذات دنیا غرق شده اند، فردا که جلو آنها را بگیرم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند از آنها باز بستانم و فقه به اندازه حقشان نه بیشتر برایشان باقى گذارم ، نیایند و بگویند على بن ابیطالب ما را اغفال کرد. من امروز در کمال صراحت مى گویم ، تمام مزایا را لغو خواهم کرد، حتى امتیاز مصاحبت پیغمبر و سوابق خدمت به اسلام را هرکس درگذشته به شرف مصاحبت پیغمبر نایل شده و توفیق خدمت به اسلام را پیدا کرده اجر و پاداشش با خداست . این سوابق درخشان سبب نخواهد شد که ما امروز در میان آنها و دیگران تبعیض قائل شویم . هرکس امروز نداى حق را اجابت کند و به دین ما داخل شود و به قبله ما رو کند، ما براى او امتیازى مساوى با مسلمانان اولیه قائل مى شویم . شما بندگان خدایید و مال مال خال خداست و باید بالسویه در میان همه شما تقسیم شود. هیچکس از این نظر بر دیگرى برترى ندارد. فردا حاضر شوید که مالى در بیت المال هست و باید تقسیم شود)).
روز دیگر مردم آمدند، خودش هم آمد، موجودى بیت المال را بالسویه تقسیم کرد. به هر نفر سه دینار رسید. مردى گفت :((یا على ! تو به من سه دینار مى دهى و به غلام من نیز که تا دیروز برده من بود سه دینار مى دهى ؟))
على فرمود:((همین است که دیدى )).
عده اى که از سالها پیش به تبعیض و امتیاز عادت کرده بودند مانند طلحه و زبیر و عبداللّه بن عمر و سعید بن عاص و مروان حکم آن روز از قبول سهمیه امتناع کردند و از مسجد بیرون رفتند.
روز بعد که مردم در مسجد جمع شدند، این عده هم آمدند، اما جدا از دیگران گوشه اى دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند؛ پس از مدتى ولید بن عقبه را از میان خود انتخاب کردند و نزد على فرستادند.
ولید به حضور على علیه السلام آمد و گفت : یا ابالحسن ! اولاً تو خودت مى دانى که هیچکدام از ما که اینجا نشسته ایم به واسطه سوابق تو در جنگهاى میان اسلام و جاهلیت از تو دل خوشى نداریم . غالبا از هر کدام ما یک نفر یا دو نفر در آن روزها به دست تو کشته شده است . از جمله پدر خودم در بدر به دست تو کشته شد. اما از این موضوع با دو شرط مى توانیم صرف نظر کنیم و با تو بیعت کنیم ، اگر تو آن دو شرط را بپذیرى :
یکى اینکه : سخن دیروز خود را پس بگیرى ، به گذشته کار نداشته باشى و عطف به ماسبق نکنى . در گذشته هرچه شده شده ، هرکس در دوره خلفاى گذشته از هر راه مالى به دست آورده آورده . تو کار نداشته باش که از چه راه بوده . تو فقط مراقب باش که در زمان خودت حیف و میلى نشود.
دوم اینکه : قاتلان عثمان را به ما تحویل ده که از آنها قصاص کنیم و اگر ما از ناحیه تو امنیت نداشته باشیم ناچاریم تو را رها کنیم و برویم در شام به معاویه ملحق شویم !!
على علیه السلام فرمود:((اما موضوع خونهایى که در جنگ اسلام و جاهلیت ریخته شد، من مسؤ ولیتى ندارم زیرا آن جنگها جنگ شخصى نبود، جنگ حق و باطل بود، شما اگر ادعایى دارید باید از جانب باطل ، علیه حق عرض ‍ حال بدهید، نه علیه من . اما موضوع حقوقى که در گذشته پامال شده من شرعا وظیفه دارم که حقوق پامال شده را به صاحبانش برگردانم ، در اختیار من نیست که ببخشم و صرف نظر کنم . و اما موضوع قاتلان عثمان ! اگر من وظیفه شرعى خود را تشخیص مى دادم آنها را دیروز قصاص مى کردم و تا امروز مهلت نمى دادم )).
ولید پس از شنیدن این جوابها حرکت کرد و رفت و به رفقاى خود گزارش ‍ داد، آنها دانستند و بر آنها مسلم شد که سیاست على قابل انعطاف نیست ، از آن ساعت شروع کردند به تحریک و اخلال .
گروهى از دوستان على علیه السلام آمدند نزد آن حضرت و گفتند:((عن قریب این دسته قتل عثمان را بهانه خواهند کرد و آشوبى بپا خواهد شد. اما قتل عثمان بهانه است ، درد اصلى اینها مساواتى است که تو میان اینها و تازه مسلمانهاى ایرانى و غیر ایرانى برقرار کرده اى . اگر تو امتیاز اینها را حفظ کنى و در تصمیم خود تجدید نظر کنى ، غائله مى خوابد)).
چون ممکن بود این اعتراض براى بسیارى از دوستان على پیدا شود که : این قدر اصرار براى رعایت مساوات چرا؟ لهذا على علیه السلام روز دیگر در حالى که شمشیرى حمایل کرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشکیل مى داد که یکى را به کمر بسته بود و دیگرى را روى شانه انداخته بود، به مسجد رفت و بالاى منبر ایستاد و به کمان خود تکیه کرد، خطاب به مردم گفت :
((خداوند را که معبود ماست شکر مى کنیم . نعمتهاى عیان و نهان او شامل حال ماست . تمام نعمتهاى او منت و فضل است بدون اینکه ما از خود استحقاق و استقلالى داشته باشیم . براى این کار که ما را بیازماید که شکر مى کنیم یا کفران ، افضل مردم در نزد خدا آن کس است که خدا را بهتر اطاعت کند و سنت پیغمبر را بهتر و بیشتر پیروى کند و کتاب خدا را بهتر زنده نگاهدارد. ما براى کسى نسبت به کسى جز به مقیاس طاعت خدا و پیغمبر، برترى قائل نیستیم . این کتاب خداست در میان ما و شما و آن هم سنت و سیره روشن پیغمبر شما که آگاهید و مى دانید)).
آنگاه این آیه کریمه را تلاوت کرد:
( یا اَیُّهَالنّاسُ اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَاُنْثى وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیکُمْ ).
پس از این خطبه ، براى دوست و دشمن قطعى و مسلم شد که تصمیم على قطعى است ، هرکس تکلیف خود را فهمید، آن کس که مى خواست وفادار بماند وفادار ماند و آن کس که به چنین برنامه اى نمى توانست تن بدهد، یا مانند عبداللّه عمر کناره گیرى و انزوا اختیار کرد و یا مانند طلحه و زبیر و مروان تا پاى جنگ و خونریزى حاضر شد

-----------------------------------------------------------------

منبع: داستان راستان علامه شهید استاد مطهری

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده و هوشی
صفحات دیگر
امکانات وب