ساخت آنلـاین کد موزیک



succeess13
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

به نام خدا

چند داستان از داستان راستان:

در رکاب خلیفه

على علیه السلام هنگامى که به سوى کوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانى بودند.
کدخدایان و کشاورزان ایرانى خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور مى کند، به استقبالش شتافتند، هنگامى که مرکب على به راه افتاد، آنها در جلو مرکب على علیه السلام شروع کردند به دویدن . على آنها را طلبید و پرسید:((چرا مى دوید، این چه کارى است که مى کنید؟!)).
این یک نوعى احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود مى کنیم . این سنت و یک نوع ادبى است که در میان ما معمول بوده است .
((این کار شما را در دنیا به رنج مى اندازد و در آخرت به شقاوت مى کشاند. همیشه از این گونه کارها که شما راپست و خوار مى کند خوددارى کنید. به علاوه این کارها چه فایده اى به حال آن افراد دارد؟

---------------------------------------------------------------

در محضر قاضی

شاکى شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت ، عمر بن الخطاب ، تسلیم کرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. کسى که از او شکایت شده بود، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب - علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست .
طبق دستور اسلامى ، دو طرف دعوا باید پهلوى یکدیگر بنشینند و اصل تساوى در مقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر کرد در نقطه معینى روبروى قاضى بیستد. بعد رو کرد به على گفت یا ابالحسن ! پهلوى مدعى خودت قرار بگیر. با شنیدن این جمله ، چهره على علیه السلام درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد.
خلیفه گفت : یا على ! میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش ‍ بایستى ؟
على :((ناراحتى من از آن نیست که باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم ، برعکس ، ناراحتى من از این بود که تو کاملاً عدالت را مراعات نکردى ؛ زیرا مرا با احترام نام بردى و به کنیه خطاب کردى و گفتى ((یا ابالحسن ))، اما طرف مرابه همان نام عادى خواندى . علت تاءثر و ناراحتى من این بود))

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرد ناشناس

زن بیچاره ، مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت . مردى ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید:((خوب معلوم است که مردى ندارى که خودت آبکشى مى کنى ، چطور شده که بى کس مانده اى ؟)).
شوهرم سرباز بود. على بن ابیطالب او را به یکى از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد. اکنون منم و چند طفل خردسال .
مرد ناشناس بیش از این حرفى نزد. سر را به زیر انداخت و خداحافظى کرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فکر آن زن و بچه هایش بیرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود،زنبیلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکسره به طرف خانه دیروزى رفت و در زد.
کیستى ؟
((همان بنده خداى دیروزى هستم که مشک آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام )).
خدازتوراضى شودوبین ما و على بن ابیطالب هم خدا خودش حکم کند!
((در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :((دلم مى خواهد ثوابى کرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمیر کردن و پختن نان ، یا نگهدارى اطفال را من به عهده بگیرم )).
بسیار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمیر کنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .
زن رفت دنبال خمیر کردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت که خود آورده بود کباب کرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هرکدام که لقمه اى مى گذاشت مى گفت :((فرزندم ! على بن ابیطالب را حلال کن ، اگر در کار شما کوتاهى کرده است )).
خمیر آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش کن .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش کرد. شعله هاى آتش زبانه کشید و چهره خویش را نزدیک آتش آورد و با خود مى گفت :((حرارت آتش را بچش ، این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهى مى کند)).
در همین حال بود که زنى از همسایگان به آن خانه سر کشید و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :((واى به حالت ! این مرد را که کمک گرفته اى نمى شناسى ؟! این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است )).
زن بیچاره جلو آمد و گفت :((اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .))
((نه ، من از تو معذرت مى خواهم که در کار تو کوتاهى کردم ))

-----------------------------------------------------------------

منبع :داستان و راستان شهید متفکر علامه استاد مطهری

http://www.ghadeer.org/hekayat/D_RASTAN/fehrest.htm

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده و هوشی
صفحات دیگر
امکانات وب