ساخت آنلـاین کد موزیک



succeess13
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یا موسی بن جعفر

ای امامی که به باب الحوائج معروفید

ما را ببخش که از تو فقط میدانیم  که امام هفتمید و پدر امام رضا!!!

و میدانیم اکثر فرزندان شما به ایران مهاجرت کردن تا خیلی از سادات ما از نسل شما باشد.

ببخش ما را که فقط میدانیم لقبتون کاظمه!!! نه میدونیم کاظم یعنی چی و احیانا اگر هم بدونیم  بازم هیچ وقت حاضر نیستیم خشم خودمون را بخوریم!!!

ای هفتمین ستاره آسمان امامت و ولایت!!! تو در حالیکه در زندانهای هارون الرشید ملعون یه گوشه پیدا میکردی و با خدای خود خلوت و راز و نیاز میکردی اما ما اینجا  لذتی در  گناه کردن هامون داریم  که ابدا همچین لذتی در راز و نیاز با خداوند منان داشته باشیم.

امام مظلوم !!! همانگونه که در دوران امامتتون و در زندانهای خلیفه عباسی مظلوم بودی الانم  بین کسایی که کباده شیعه بودن میکشن هم مظلومید!!!

اینجا فقط از عدالت  علی سخن گفته میشه و مظلومیت مادرت!!! و شهادت  پدربزرگت امام حسین و  زیارت کردن حرم پسرت امام رضا و دعای فرج خوندن برای نوه ات  حضرت حجت!!! کسی از شما میداند و نه از شما گفته میشود!!!

در شب شهادت شما بعد از 5فقط دقیقه ذکر مصیبت برای شما!!! ناگهان فضا به سمت کربلا میره!!! پس حق شماها کجا باید ادا بشه!!!؟

 

 

 

 

خداوند متعال به درگاهت دعا میکنیم که بحق بنده پاکت حضرت موسی الکاظم این زندانی بی گناه  تمام زندانی های بی گناه را از بند خارج  بشن تا در آغوش خانواده شان قرار بگیرند

 

[ پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]

 

 

 

دهه شصت یعنی ...
یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی
یعنی اپول مانتو
یعنی صف کیلومتری نون
یعنی ویدئو قاچاق
یعنی آتاری و میکرو
یعنی برنج کوپنی
یعنی فخرفروختن با کتونی میخی
یعنی ادکلن کبرا و ویوا
یعنی تلویزیون سیاه و سفید
یعنی آدامس خروس نشان
یعنی کارت بازی با دمپایی
یعنی کپسول بوتان و پرسی
یعنی نوار کاست
یعنی بوی نفتالین لای رختخواب
یعنی خریدن لبو و لواشک از سر کوچه ی مدرسه
یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی
یعنی نیمکت سه نفره
پوشیدن لباس داداش بزرگه
یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم
یعنی بوی نم زیر زمین
یعنی چوبین و برونکا
یعنی تیله بازی
یعنی اشکنه و خشیل
قاشق زنی تو چهارشنبه سوری
عاشق شدن از پس پرده حیا و شرم
یعنی صدای آژیر قرمز
یعنی سریال اوشین
یعنی نامه پسر همسایه
دهه شصت یعنی من
یعنی تو

یعنـــــــــــــــــــــــی ما !

 

*عزیز نوشت: عزیزم گلم مهربونم، بابا نمیخوام انقد بگی بفکرمی! انقد خاسی بفکرم باشی گند زدی به زندگیـــــــــــــــــــــــــــــــم!!!!! چجوری بهت بفهمونــــــــــــم؟؟؟؟؟

*  طبق روال نوشت »» دوست عزیز برای تکمیل پرسش نامه اینجا کلیک بفرمایید.  


منبع:http://mohajerezaman.persianblog.ir/1391/3/
[ چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]

هشام وطاووس یمانی

هشام بن عبدالملک ، خلیفه اموى ، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکى از کسانى که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نایل شده است حاضر کنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤ الاتى بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسى باقى نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت : پس یکى از تابعین  را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم .
طاووس یمانى را حاضر کردند.
طاووس وقتى که وارد شد، کفش خود را جلو روى هشام ، روى فرش ، از پاى خود درآورد. وقتى هم که سلام کرد برخلاف معمول که هرکس سلام مى کرد مى گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین ! طاووس به ((السلام علیک )) قناعت کرد و جمله یا امیرالمؤمنین )) را به زبان نیاورد. به علاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه مى ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسى گفت :((هشام ! حالت چطور است ؟)).
رفتار و کردار طاووس ، هشام را سخت خشمناک ساخت ، رو کرد به او و گفت : این چه کارى است که تو در حضور من کردى ؟
((چه کردم ؟))
چه کرده اى ؟!!! چرا کفشهایت را در حضور من درآوردى ؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردى ؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستى ؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسى کردى ؟
اما اینکه کفشها را در حضور تو درآوردم ، براى این بود که من روزى پنج بار در حضور خداوند عزت ، درمى آورم و او از این جهت بر من خشم نمى گیرد.
اما اینکه تو را به عنوان امیر همه مؤمنان نخواندم ؛ چون واقعا تو امیر همه مؤمنان نیستى ، بسیارى از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند.
اما اینکه تو را به نام خودت خواندم ؛ زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام مى خواند و در قرآن از آنها به یا داوود و یا یحیى و یا عیسى یاد مى کند. و این کار، توهینى به مقام انبیا تلقى نمى شود، برعکس ، خداوند ابولهب را با کنیه نه به نام یاد کرده است .
و اما اینکه گفتى چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم ، براى اینکه از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب شنیدم که فرمود: اگر مى خواهى مردى از اهل آتش را ببینى ، نظر کن به کسى که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند)).
سخن طاووس که به اینجا رسید، هشام گفت : اى طاووس ! مرا موعظه کن .
طاووس گفت :((از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایى است بس بزرگ ، آن مار و عقربها ماءمور گزیدن امیرى هستند که با مردم به عدالت رفتار نمى کند))
طاووس این را گفت و از جا حرکت و به سرعت بیرون رفت

-----------------------------------------------------------------

بازنشستگی

پیرمرد نصرانى ، عمرى کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته اى نداشت ، آخر کار کور هم شده بود. پیرى و نیستى و کورى همه با هم جمع شده بود و جز گدایى راهى برایش باقى نگذارد؛ کنار کوچه مى ایستاد و گدایى مى کرد. مردم ترحم مى کردند و به عنوان صدقه پشیزى به او مى دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانى ملالت بار خود ادامه مى داد.
تا روزى امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام از آنجا عبور کرد و او را به آن حال دید. على به صدد جستجوى احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است ؟ ببیند آیا فرزندى ندارد که او را تکفل کند؟ آیا راهى دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگى کند و گدایى نکند؟
کسانى که پیرمرد را مى شناختند آمدند و شهادت دادند که این پیرمرد نصرانى است و تا جوانى و چشم داشت کار مى کرد، اکنون که هم جوانى را از دست داده و هم چشم را، نمى تواند کار بکند، ذخیره اى هم ندارد، طبعا گدایى مى کند.
على علیه السلام فرمود:((عجب ! تا وقتى که توانایى داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته اید؟! سوابق این مرد حکایت مى کند که در مدتى که توانایى داشته کار کرده و خدمت انجام داده است . بنابراین بر عهده حکومت و اجتماع است که تا زنده است او را تکفل کند، بروید از بیت المال به او مستمرى بدهید)).

----------------------------------------------------------------

در محضر عالم

مردى از انصار، نزد رسول اکرم آمد و سؤ ال کرد: یا رسول اللّه ! اگر جنازه شخصى در میان است و باید تشییع و سپس دفن شود و مجلسى علمى هم هست که از شرکت در آن بهره مند مى شویم ، وقت و فرصت هم نیست که در هر دو جا شرکت کنیم ، در هر کدام از این دو کار شرکت کنیم از دیگرى محروم مى مانیم ، تو کدامیک از این دو کار دوست مى دارى تا من در آن شرکت کنم ؟
رسول اکرم فرمود:((اگر افراد دیگرى هستند که همراه جنازه بروند و آن را دفن کنند، در مجلس علم شرکت کن . همانا شرکت در یک مجلس علم از حضور در هزار تشییع جنازه و از هزار عیادت بیمار و از هزار شب عبادت و هزار روز روزه و هزار درهم تصدق و هزار حج غیر واجب و هزار جهاد غیر واجب بهتر است . اینها کجا و حضور در محضر عالم کجا؟ مگر نمى دانى به وسیله علم است که خدا اطاعت مى شود و به وسیله علم است که عبادت خدا صورت مى گیرد. خیر دنیا و آخرت با علم تواءم است ، همان طور که شر دنیا و آخرت با جهل تواءم است )).

-----------------------------------------------------------------

شکایت از شوهر

على علیه السلام در زمان خلافت خود کار رسیدگى به شکایات را شخصا به عهده مى گرفت و به کس دیگر واگذار نمى کرد. روزهاى بسیار گرم که معمولاً مردم ، نیمروز در خانه هاى خود استراحت مى کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار مى نشست که اگر احیانا کسى شکایتى داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. گاهى در کوچه ها و خیابانها راه مى افتاد، تجسس مى کرد و اوضاع عمومى را از نزدیک تحت نظر مى گرفت .
یکى از روزهاى بسیار گرم ، خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد، زنى را جلو در ایستاده دید، همینکه چشم زن به على افتاد جلو آمد و گفت شکایتى دارم :
شوهرم به من ظلم کرده ، مرا از خانه بیرون نموده ، به علاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد. اکنون به دادخواهى نزد تو آمده ام .
((بنده خدا! الا ن هوا خیلى گرم است . صبر کن عصر هوا قدرى بهتر بشود. خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبى به کار تو خواهم داد)).
اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد، بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند.
على لحظه اى سر را پایین انداخت ، سپس سر را بلند کرد در حالى که با خود زمزمه مى کرد و مى گفت :((نه به خدا قسم ! نباید رسیدگى به دادخواهى مظلوم را تاءخیر انداخت ، حق مظلوم را حتما باید از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون کرد تا به کمال شهامت و ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند))(165).
((بگو ببینم خانه شما کجاست ؟))
فلان جاست .
((برویم )).
على به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت ، پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کرد:((اهل خانه ! سَلامٌ عَلَیْکُمْ)).
جوانى بیرون آمد که شوهر همین زن بود. جوان على را نشناخت ، دید پیرمردى که در حدود شصت سال دارد، به اتفاق زنش آمده است . فهمید که زنش این مرد را براى حمایت و شفاعت با خود آورده است ، اما حرفى نزد. على علیه السلام فرمود:((این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد، مى گوید: تو به او ظلم و او را از خانه بیرون کرده اى . به علاوه تهدید به کتک نموده اى من آمده ام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیکى و مهربانى کن )).
به تو چه مربوط که من با زنم خوب رفتار کرده ام یا بد! بلى من او را تهدید به کتک کرده ام ، اما حالا که رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف مى زنى او را زنده زنده آتش خواهم زد.
على از گستاخى جوان برآشفت ، دست به قبضه شمشیر برد و از غلاف بیرون کشید، آنگاه گفت :((من تو را اندرز مى دهم و امر به معروف و نهى از منکر مى کنم ، تو این طور جواب مرا مى دهى ، صریحا مى گویى من این زن را خواهم سوزاند، خیال کرده اى دنیا این قدر بى حساب است )).
فریاد على که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند، هرکس که مى آمد در مقابل على تعظیمى مى کرد و مى گفت :((اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمیَرالْمُؤْمِنینَ!))
جوان مغرور، تازه متوجه شد با چه کسى روبرو است ، خود را باخت و به التماس افتاد. یا امیرالمؤمنین مرا ببخش ، به خطاى خود اعتراف مى کنم . از این ساعت قول مى دهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم ، هرچه فرمان دهد اطاعت کنم .
على رو کرد به آن زن و فرمود:((اکنون برو به خانه خود، اما تو هم مواظب باش که طورى رفتار نکنى که او را به این چنین اعمالى وادار کنى !)).

----------------------------------------------------------------

کارهای خانه

على بن ابیطالب علیه السلام و زهراى مرضیه سلام اللّه علیها پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگى مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهاى خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند:((یا رسول اللّه ! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهاى خانه با نظر شما باشد)).
پیامبر، کارهاى بیرون خانه را به عهده على و کارهاى داخلى را به عهده زهراى مرضیه گذاشت . على و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگى خصوصى خود دخالت دادند و رسول خدا با مهربانى و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضى و خرسند بودند. مخصوصا زهراى مرضیه از اینکه رسول خدا او را از کار بیرون معاف کرد خیلى اظهار خرسندى مى کرد، مى گفت :((یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است )).
از آن تاریخ کارهایى از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را على انجام مى داد و کارهایى از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله آسیا دستى و پختن نان و آشپزى و شستشو و تنظیف خانه به وسیله زهرا صورت مى گرفت .
در عین حال على علیه السلام هروقت فراغتى مى یافت در کارهاى داخلى به کمک زهرا مى پرداخت . یک روز پیامبر به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار مى کنند. پرسید کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جاى او کار کنم ، على عرض کرد:((یا رسول اللّه ! زهرا خسته است )).
رسول اکرم به زهرا استراحت داد و لختى خود به کار پرداخت . از آن طرف هروقت براى على گرفتارى یا مسافرتى یا جهادى پیش مى آمد، زهراى مرضیه کار بیرون را نیز انجام مى داد.
این روش همچنان ادامه داشت ، على و زهرا کارهاى خانه خود را خودشان انجام مى دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمى دیدند. تا آنکه صاحب فرزندانى شدند و کودکانى عزیز در کلبه محقر ولى روشن و با صفاى آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعا کار داخلى خانه زیادتر و زحمت زهرا افزون گشت .
یک روز على علیه السلام دلش به حال همسر عزیزش سوخت ، دید رفت و روب خانه و کارهاى آشپزى جامه هاى او را غبارآلود و دودى کرده ، به علاوه از بس که با دستهاى خود آسیا دستى را چرخانیده دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعى به دوش کشیده و از راه دور آورده روى سینه اش اثر گذاشته است . به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم برود و از آن حضرت خدمتکارى براى کمک خودش ‍ بگیرد.
زهرا پیشنهاد را پذیرفت و به خانه رسول اکرم رفت . اتفاقا در آن وقت گروهى در محضر رسول اکرم نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا شرم کرد در حضور آن جمعیت تقاضاى خود را عرضه بدارد، به خانه برگشت . رسول اکرم متوجه آمد و رفت زهرا شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقع مقتضى نبود مراجعت کرده است .
صبح روز بعد رسول اکرم به خانه آنها رفت ، اتفاقا على و زهرا در آن وقت پهلوى یکدیگر آرمیده و یک روپوش روى خود کشیده بودند. رسول خدا از بیرون اطاق با آواز بلند گفت :((اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ)).
على و زهرا از شرم جواب ندادند،
بار دوم گفت :((اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ)).
باز هم سکوت کردند.
سومین بار فرمود:((اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ)).
رسول اکرم رسمش این بود که هرگاه به خانه کسى مى رفت ، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام مى کرد، اگر جواب مى دادند، اجازه ورود مى خواست و اگر جواب نمى دادند تا سه بار سلام خود را تکرار مى کرد، اگر باز هم جواب نمى شنید مراجعت مى کرد.
على علیه السلام دید اگر جواب سلام پیغمبر را ندهند، پیغمبر مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت :((وعَلَیْکَ السَّلامُ یا رَسُولَ اللّهِ، بفرمایید)):
پیغمبر وارد شد و بالاى سر آنها نشست ، به زهرا گفت :((تو دیروز پیش من آمدى و برگشتى ، حتما کارى داشتى ، کارت را بگو!)).
على عرض کرد:((یا رسول اللّه ! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا براى چه کارى آمده بود. من زهرا را پیش شما فرستادم . علتش این بود من دیدم کارهاى داخلى خانه زیاد شده و زهرا به زحمت افتاده است . دلم به حالش ‍ سوخت . دیدم رفت و روب خانه و پاى اجاق رفتن ، جامه هاى زهرا را غبارآلود و دودى کرده ، دستهایش در اثر گرداندن آسیا دستى آبله کرده ، بند مشک آب روى سینه اش اثر گذاشته است . گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکارى داشته باشیم که کمک زهرا باشد)).
رسول اکرم نمى خواست که زندگى خودش یا عزیزانش از حد فقراى امت که امکانات خیلى کمى داشتند بالاتر باشد، زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر مى برد. مخصوصا عده اى از فقراى مهاجرین با نهایت سختى زندگى مى کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا آشنایى داشت و مى دانست زهرا چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط مى دهد، از این جهت فرمود:((میل دارید چیزى به شما یاد بدهم که از همه اینها بهتر باشد؟))
((بفرمایید یا رسول اللّه !))
((هر وقت خواستید بخوابید، 33 مرتبه ذکر سُبْحانَ اللّه و 33 مرتبه ذکر اَلْحَمْدُللّهِ و 34 مرتبه ذکر اَللّهُ اَکْبَرْ را فراموش نکنید. اثرى که این عمل در روح شما مى بخشد، از اثرى که یک خدمتکار در زندگى شما مى بخشد بسى افزونتر است )).
زهرا که تا این وقت هنوز سر را از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالى و نشاط سه بار پشت سر هم گفت :((به آنچه خدا و پیغمبر خشنود باشند، خشنودم )).

+++++++++++++++++++++++++++++++++++

منبع: داستان راستان اثر علامه شهید استاد مطهری

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]

قرق حمام

راه و روش جبارانه خلفاى اموى و بعد از آنها خلفاى عباسى ، در سایر طبقات مردم اثر کرده بود. مردم تدریجا راه و رسمى که اسلام براى زندگى و معاشرت معین کرده بود از یاد مى بردند، سیرت و رفتار ساده و برادرانه رسول اکرم و على مرتضى و نیکان صحابه از خاطرها محو مى شد. مردم آنچنان به راه و روش جبارانه خلفا خو گرفته بودند که کم کم احساس زشتى هم نسبت به آن نمى کردند.
امام صادق علیه السلام روزى خواست به حمام برود، صاحب حمام طبق سنت و عادت معمول که در مورد محترمین و شخصیتها رایج شده بود عرض کرد: اجازه بده حمام را برایت قرق کنم .
((نه لازم نیست )).
چرا؟!
((مؤمن سبکبارتر از این حرفها است ))

-----------------------------------------------------------------

برنامه کار

پس از قتل عثمان و زمینه انقلابى که فراهم شده بود کسى جز على علیه السلام نامزد خلافت نبود، مردم فوج فوج آمدند و بیعت کردند. در روز دوم بیعت ، على علیه السلام بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر خاتم انبیا و یک سلسله مواعظ به سخنان خود این طور ادامه داد:
((اَیُّهَالنّاسُ! پس از آنکه رسول خدا از دنیا رفت ، مردم به ابوبکر را به عنوان خلافت انتخاب کردند. و ابوبکر عمر را جانشین معرفى کرد. عمر تعیین خلیفه را به عهده شورا گذاشت و نتیجه شور این شد که عثمان خلیفه شد. عثمان طورى عمل کرد که مورد اعتراض شما واقع شد، آخر کار در خانه خود محاصره شد و به قتل رسید. سپس شما به من رو آوردید و به میل و رغبت خود با من بیعت کردید. من مردى از شما و مانند شما هستم ، آنچه براى شماست براى من است و آنچه به عهده شماست به عهده من است . خداوند این در را میان شما و اهل قبیله باز کرده است و فتنه مانند پاره هاى شب تاریک روآورده است . بار خلافت را کسى مى تواند به دوش بگیرد که هم توانا و صابر باشد و هم بصیر و دانا. روش من این است که شما را به سیرت و روش پیغمبر باز گردانم . هرچه وعده دهم اجرا خواهم کرد به شرط آنکه شما هم استقامت و پایدارى بورزید و البته از خدا باید یارى بطلبیم . بدانید که من براى پیغمبر بعد از وفاتش آنچنان که در زمان حیاتش ‍ بودم .
شما انظباط و اطاعت را حفظ کنید. به هرچه مى گویم عمل کنید. اگر چیزى دیدید که به نظرتان عجیب و غیر قابل قبول آمد در رد و انکار شتاب نکنید. من در هر کارى تا وظیفه اى تشخیص ندهم و عذرى نزد خدا نداشته باشم اقدام نمى کنم . خداى بینا همه ما را مى بیند و به همه کارها احاطه دارد
من طبعا رغبتى به تصدى خلافت ندارم ؛ زیرا از پیغمبر شنیدم :((هرکس بعد از من زمان امور امت را به دست بگیرد در روز قیامت بر صراط نگهداشته مى شود و فرشتگان نامه اعمال او را جلوش باز مى کنند، اگر عادل و دادگستر باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات مى دهد و اگر ستمگر باشد، صراط تکانى مى خورد که بند او بند از باز مى شود و سپس به جهنم سقوط مى کند.
اما چون شما اتفاق راءى حاصل کردید و مرا به خلافت برگزیدید، براى من شانه خالى کردن امکان نداشت ))
آنگاه به طرف راست و چپ منبر نگاه کرد و مردم را از نظر گذراند و به کلام خود چنین ادامه داد:
((ایهالناس ! من الا ن اعلام مى کنم ، آن عده که از جیب مردم و بیت المال جیب خود را پر کرده املاکى سر هم کرده اند، نهرها جارى کرده اند، بر اسبان عالى سوار شده اند، کنیزکان زیبا و نرم اندام خریده اند و در لذات دنیا غرق شده اند، فردا که جلو آنها را بگیرم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند از آنها باز بستانم و فقه به اندازه حقشان نه بیشتر برایشان باقى گذارم ، نیایند و بگویند على بن ابیطالب ما را اغفال کرد. من امروز در کمال صراحت مى گویم ، تمام مزایا را لغو خواهم کرد، حتى امتیاز مصاحبت پیغمبر و سوابق خدمت به اسلام را هرکس درگذشته به شرف مصاحبت پیغمبر نایل شده و توفیق خدمت به اسلام را پیدا کرده اجر و پاداشش با خداست . این سوابق درخشان سبب نخواهد شد که ما امروز در میان آنها و دیگران تبعیض قائل شویم . هرکس امروز نداى حق را اجابت کند و به دین ما داخل شود و به قبله ما رو کند، ما براى او امتیازى مساوى با مسلمانان اولیه قائل مى شویم . شما بندگان خدایید و مال مال خال خداست و باید بالسویه در میان همه شما تقسیم شود. هیچکس از این نظر بر دیگرى برترى ندارد. فردا حاضر شوید که مالى در بیت المال هست و باید تقسیم شود)).
روز دیگر مردم آمدند، خودش هم آمد، موجودى بیت المال را بالسویه تقسیم کرد. به هر نفر سه دینار رسید. مردى گفت :((یا على ! تو به من سه دینار مى دهى و به غلام من نیز که تا دیروز برده من بود سه دینار مى دهى ؟))
على فرمود:((همین است که دیدى )).
عده اى که از سالها پیش به تبعیض و امتیاز عادت کرده بودند مانند طلحه و زبیر و عبداللّه بن عمر و سعید بن عاص و مروان حکم آن روز از قبول سهمیه امتناع کردند و از مسجد بیرون رفتند.
روز بعد که مردم در مسجد جمع شدند، این عده هم آمدند، اما جدا از دیگران گوشه اى دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند؛ پس از مدتى ولید بن عقبه را از میان خود انتخاب کردند و نزد على فرستادند.
ولید به حضور على علیه السلام آمد و گفت : یا ابالحسن ! اولاً تو خودت مى دانى که هیچکدام از ما که اینجا نشسته ایم به واسطه سوابق تو در جنگهاى میان اسلام و جاهلیت از تو دل خوشى نداریم . غالبا از هر کدام ما یک نفر یا دو نفر در آن روزها به دست تو کشته شده است . از جمله پدر خودم در بدر به دست تو کشته شد. اما از این موضوع با دو شرط مى توانیم صرف نظر کنیم و با تو بیعت کنیم ، اگر تو آن دو شرط را بپذیرى :
یکى اینکه : سخن دیروز خود را پس بگیرى ، به گذشته کار نداشته باشى و عطف به ماسبق نکنى . در گذشته هرچه شده شده ، هرکس در دوره خلفاى گذشته از هر راه مالى به دست آورده آورده . تو کار نداشته باش که از چه راه بوده . تو فقط مراقب باش که در زمان خودت حیف و میلى نشود.
دوم اینکه : قاتلان عثمان را به ما تحویل ده که از آنها قصاص کنیم و اگر ما از ناحیه تو امنیت نداشته باشیم ناچاریم تو را رها کنیم و برویم در شام به معاویه ملحق شویم !!
على علیه السلام فرمود:((اما موضوع خونهایى که در جنگ اسلام و جاهلیت ریخته شد، من مسؤ ولیتى ندارم زیرا آن جنگها جنگ شخصى نبود، جنگ حق و باطل بود، شما اگر ادعایى دارید باید از جانب باطل ، علیه حق عرض ‍ حال بدهید، نه علیه من . اما موضوع حقوقى که در گذشته پامال شده من شرعا وظیفه دارم که حقوق پامال شده را به صاحبانش برگردانم ، در اختیار من نیست که ببخشم و صرف نظر کنم . و اما موضوع قاتلان عثمان ! اگر من وظیفه شرعى خود را تشخیص مى دادم آنها را دیروز قصاص مى کردم و تا امروز مهلت نمى دادم )).
ولید پس از شنیدن این جوابها حرکت کرد و رفت و به رفقاى خود گزارش ‍ داد، آنها دانستند و بر آنها مسلم شد که سیاست على قابل انعطاف نیست ، از آن ساعت شروع کردند به تحریک و اخلال .
گروهى از دوستان على علیه السلام آمدند نزد آن حضرت و گفتند:((عن قریب این دسته قتل عثمان را بهانه خواهند کرد و آشوبى بپا خواهد شد. اما قتل عثمان بهانه است ، درد اصلى اینها مساواتى است که تو میان اینها و تازه مسلمانهاى ایرانى و غیر ایرانى برقرار کرده اى . اگر تو امتیاز اینها را حفظ کنى و در تصمیم خود تجدید نظر کنى ، غائله مى خوابد)).
چون ممکن بود این اعتراض براى بسیارى از دوستان على پیدا شود که : این قدر اصرار براى رعایت مساوات چرا؟ لهذا على علیه السلام روز دیگر در حالى که شمشیرى حمایل کرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشکیل مى داد که یکى را به کمر بسته بود و دیگرى را روى شانه انداخته بود، به مسجد رفت و بالاى منبر ایستاد و به کمان خود تکیه کرد، خطاب به مردم گفت :
((خداوند را که معبود ماست شکر مى کنیم . نعمتهاى عیان و نهان او شامل حال ماست . تمام نعمتهاى او منت و فضل است بدون اینکه ما از خود استحقاق و استقلالى داشته باشیم . براى این کار که ما را بیازماید که شکر مى کنیم یا کفران ، افضل مردم در نزد خدا آن کس است که خدا را بهتر اطاعت کند و سنت پیغمبر را بهتر و بیشتر پیروى کند و کتاب خدا را بهتر زنده نگاهدارد. ما براى کسى نسبت به کسى جز به مقیاس طاعت خدا و پیغمبر، برترى قائل نیستیم . این کتاب خداست در میان ما و شما و آن هم سنت و سیره روشن پیغمبر شما که آگاهید و مى دانید)).
آنگاه این آیه کریمه را تلاوت کرد:
( یا اَیُّهَالنّاسُ اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَاُنْثى وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیکُمْ ).
پس از این خطبه ، براى دوست و دشمن قطعى و مسلم شد که تصمیم على قطعى است ، هرکس تکلیف خود را فهمید، آن کس که مى خواست وفادار بماند وفادار ماند و آن کس که به چنین برنامه اى نمى توانست تن بدهد، یا مانند عبداللّه عمر کناره گیرى و انزوا اختیار کرد و یا مانند طلحه و زبیر و مروان تا پاى جنگ و خونریزى حاضر شد

-----------------------------------------------------------------

منبع: داستان راستان علامه شهید استاد مطهری

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]

به نام خدا

چند داستان از داستان راستان:

در رکاب خلیفه

على علیه السلام هنگامى که به سوى کوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانى بودند.
کدخدایان و کشاورزان ایرانى خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور مى کند، به استقبالش شتافتند، هنگامى که مرکب على به راه افتاد، آنها در جلو مرکب على علیه السلام شروع کردند به دویدن . على آنها را طلبید و پرسید:((چرا مى دوید، این چه کارى است که مى کنید؟!)).
این یک نوعى احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود مى کنیم . این سنت و یک نوع ادبى است که در میان ما معمول بوده است .
((این کار شما را در دنیا به رنج مى اندازد و در آخرت به شقاوت مى کشاند. همیشه از این گونه کارها که شما راپست و خوار مى کند خوددارى کنید. به علاوه این کارها چه فایده اى به حال آن افراد دارد؟

---------------------------------------------------------------

در محضر قاضی

شاکى شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت ، عمر بن الخطاب ، تسلیم کرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. کسى که از او شکایت شده بود، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب - علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست .
طبق دستور اسلامى ، دو طرف دعوا باید پهلوى یکدیگر بنشینند و اصل تساوى در مقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر کرد در نقطه معینى روبروى قاضى بیستد. بعد رو کرد به على گفت یا ابالحسن ! پهلوى مدعى خودت قرار بگیر. با شنیدن این جمله ، چهره على علیه السلام درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد.
خلیفه گفت : یا على ! میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش ‍ بایستى ؟
على :((ناراحتى من از آن نیست که باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم ، برعکس ، ناراحتى من از این بود که تو کاملاً عدالت را مراعات نکردى ؛ زیرا مرا با احترام نام بردى و به کنیه خطاب کردى و گفتى ((یا ابالحسن ))، اما طرف مرابه همان نام عادى خواندى . علت تاءثر و ناراحتى من این بود))

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرد ناشناس

زن بیچاره ، مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت . مردى ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید:((خوب معلوم است که مردى ندارى که خودت آبکشى مى کنى ، چطور شده که بى کس مانده اى ؟)).
شوهرم سرباز بود. على بن ابیطالب او را به یکى از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد. اکنون منم و چند طفل خردسال .
مرد ناشناس بیش از این حرفى نزد. سر را به زیر انداخت و خداحافظى کرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فکر آن زن و بچه هایش بیرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود،زنبیلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکسره به طرف خانه دیروزى رفت و در زد.
کیستى ؟
((همان بنده خداى دیروزى هستم که مشک آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام )).
خدازتوراضى شودوبین ما و على بن ابیطالب هم خدا خودش حکم کند!
((در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :((دلم مى خواهد ثوابى کرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمیر کردن و پختن نان ، یا نگهدارى اطفال را من به عهده بگیرم )).
بسیار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمیر کنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .
زن رفت دنبال خمیر کردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت که خود آورده بود کباب کرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هرکدام که لقمه اى مى گذاشت مى گفت :((فرزندم ! على بن ابیطالب را حلال کن ، اگر در کار شما کوتاهى کرده است )).
خمیر آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش کن .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش کرد. شعله هاى آتش زبانه کشید و چهره خویش را نزدیک آتش آورد و با خود مى گفت :((حرارت آتش را بچش ، این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهى مى کند)).
در همین حال بود که زنى از همسایگان به آن خانه سر کشید و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :((واى به حالت ! این مرد را که کمک گرفته اى نمى شناسى ؟! این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است )).
زن بیچاره جلو آمد و گفت :((اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .))
((نه ، من از تو معذرت مى خواهم که در کار تو کوتاهى کردم ))

-----------------------------------------------------------------

منبع :داستان و راستان شهید متفکر علامه استاد مطهری

http://www.ghadeer.org/hekayat/D_RASTAN/fehrest.htm

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]

به نام خدا

ادامه داستان:

انتخاب مرد جوان این بود:

من حق انتخاب را به خودت میدهم تا در این مورد تصمیم بگیری.

با شنیدن این پاسخ ، جادو گر گفت  که برای  همیشه و در همه اوقات  زیبا خواهند ماند.چراکه وی  به این مسئله که آن زن بتواند خود مسوول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.

---------------------------------------------------------

این موضوع در مورد همه صدق میکند. زن و مرد ندارد! پیر و جوان ندارد! هر فردی باید خودش  برای زندگی  و آینده اش تصمیم بگیرد. و آن چه که عقل سلیم حکم می کند این است که هیچ کس نباید خود را بی نیاز از مشورت  افرادی که با تجربهتر هستند بداند!

 

 

 

منبع: مجله موفقیت شماره 207

نویسنده : ناهید مومن خانی

 

 

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حسین نوشته ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده و هوشی
صفحات دیگر
امکانات وب